۲۹ دی ۱۳۹۶

نسخه آزمایشی

خلیفه در جست و جوی اویس

شرح حال اصحاب حضرت امیر المومنین علی علیه السلام : اویس قرنی : خلیفه در جست و جوی اویس 

رسول گرامي اسلام فرمود: بشارت بر شما كه در ميان امتم، شخصيتي به نام «اويس قرني» است كه در روز قيامت جمعيتي برابر با قبايل بزرگ «ربيعه و مضر» را شفاعت مي كند.» سپس خطاب به عمر فرمود: اي عمر، اگر روزي موفق به ديدار او شدي، سلام مرا به او برسان.
روزي عمر او را در مراسم حج يافت و پيام رسول خدا را به او رساند، اويس به محض شنيدن پيام رسول خدا صلي الله عليه و آله از زبان عمر بر زمين افتاد و در مقابل خداوند سجده كرد، و سجده اش بسيار طول كشيد و در آن هنگام، لحظه اي اشك چشمانش بند نيامد، ناظران از ديدن اين صحنه شگفت زده شدند و گمان كردند كه وي مرده است، لذا او را تكان دادند و صدا زده و گفتند: اي اويس، اي اويس! اين خليفه «عمر بن خطاب» است كه بالاي سرت ايستاده و نگران حالت است.
اويس سر از سجده برداشت و گفت: اي خليفه، آيا به راستي من شفيع چنين جمعيتي از امت رسول خدا صلي الله عليه و آله خواهم بود؟ عمر گفت: آري، اي اويس، حال من هم از تو مي خواهم كه مرا نيز شفاعت كني.
اين جريان باعث شد كه راز اويس فاش شود، لذا همه مردم به سراغ او رفتند و به قصد تبرك، بدن او را لمس مي كردند. اويس از اين وضعيت به شدت محزون شد و به عمر گفت: «يا اميرالمومنين، شهرتني و اهلكتني؛ اي اميرالمومنين، راز مرا افشا كردي و باعث هلا كتم شدي.
وي از آن پس بارها ملاقات خودش را با عمر نقل مي كرد (و از اين كه رازش فاش شده بود، ناراحت بود) تا سرانجام در ميان پياده نظام اميرالمومنين علي عليه السلام در صفين به شهادت رسيد.(1).
*****
رجال كشي، ص 98، ش 156؛ ر. ك: سفينه البحار، ج 1، ص 53 در سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 70 همين داستان را با مقداري تفاوت نقل مي كند و مي نويسد كه: «عمر بن خطاب وقتي گروهي از اهل يمن به مدينه آمدند، از آنان پرسيد: آيا در ميان شما اويس بن عامر است؟ گفتند: آري، تا آن كه اويس را ديد، پرسيد: آيا تو اويس فرزند عامري؟ گفت: آري، آيا از طايفه مراد و قبيله قرني؟ گفت: آري – تا آخر حديث».

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دلیل جلوگیری از ارسال هرزنامه ها لطفا به معادله امنیتی پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.