۲۵ مهر ۱۳۹۶

نسخه آزمایشی

شقیق بلخی و امام کاظم (ع)

پایگاه فرهنگی مذهبی سلم :

غروبى دیگر به قادسیه رسیدیم.کاروان در کاروانسرایى بزرگ و قدیمى از حرکت ‏باز ایستاد. مسافران خسته‏ از چارپایان فرود آمدند و بارها بر زمین نهادند. من نیز پیاده شدم و باراندکم را کنجى گذاردم.

کاروانسرا پر از مسافر بود. گروهى سر بر بارهاشان نهاده، خفته بودند؛ دسته ‏اى پیرامون چاه سر وصورت مى ‏شستند؛ برخى نماز مى‏ خواندند؛ گروهى گرم گفتگو بودند و تعدادى به‏ چارپایانشان مى‏ رسیدند.

سمت چاه رفتم، دلوى آب کشیدم، سر و صورت شستم. آب نوشیدم و به سوى‏ دوستانم حرکت کردم.

در این لحظه جوانى نحیف، زیبا و گندمگون توجه ‏ام را جلب کرد. همهمه بسیاربود؛ هر مسافرى بارى همراه داشت، ولى او با جامه پشمین و بى‏ هیچ ره‏ توشه ‏اى تنها نشسته بود. پروردگارا، این کیست؟ اگر سفر مى رود، چراتوشه‏ اى ندارد؟

این پرسشها رهایم نمى‏ کرد. با خود گفتم: بى ‏تردید ازصوفیان است. این جماعت ‏سبکبار راه مى‏ سپارند و با دریوزگى روزگار مى‏ گذرانند.

شایسته است نزدش شتابم و لب به نکوهشش گشایم. چنین کردارى زیبنده این مسیرنیست. چون به وى نزدیک شدم، در چهره ‏ام نگریست و گفت:

یاشقیق، «… اِجْتَنِبوُا کَثیراً مِن الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثمٌ…» (حجرات/۱۲) اى شقیق، ازبسیارى گمانها بپرهیزید، همانا برخى از گمانها گناه است.

از این سخن در شگفتى فرو رفتم. با خود گفتم: عبد صالح پروردگاراست. بى‏ آنکه مراقبلاًدیده باشد، نامم را بر زبان راند و از آنچه در اندیشه ‏داشتم خبر داد. باید از وى پوزش بخواهم. سر بلند کردم تا چیزى بگویم، ولى ‏او از من دور شده بود …

جوان پشمینه ‏پوش به شدت مرا جذب کرده بود. احساس مى‏ کردم باید او رابیابم و به خاطر پندار نادرستم پوزش بخواهم. در منزلگاه «واقصه‏» دیگر بار آن بزرگمرد را دیدم. نماز مى ‏گزارد ؛ اشک از دیدگانش روان بود و پیکر نحیفش مى‏ لرزید. با خود اندیشیدم: این همان جوان فرخنده است، باید به نزدش بروم و پوزش بخواهم. اندکى درنگ کردم. چون نمازش پایان یافت، به وى نزدیک شدم. هنگامى که مرا دید، فرمود:

یا شقیق، « وَ انّى لغَفّارٌ لِمَنْ تَابَ وَ اَمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدیَ»( طه/۸۲)

اى‏ شقیق، “همانا من بر کسى که توبه کند،ایمان آورد، کردار نیک پیشه سازد و در مسیر هدایت گام بردارد، بسیار بخشنده ام.”آنگاه از من دور شد. با خود گفتم:

بى ‏تردید این جوان نزد خداوند جایگاهى والا دارد، تاکنون دو بار از آنچه ‏در درونم مى ‏گذرد، خبر داده است.

سرنوشت در منزلگاهى دیگر ما را به هم رساند. ظرفى در دست داشت،کنار چاهى ایستاده بود و مى ‏خواست آب بکشد. ناگاه ظرف از دستش لغزید و درچاه فرو غلتید. سر سمت آسمان بلند کرد و گفت:

پروردگارا، هرگاه تشنه شوم، عطشم را فرومى ‏نشانى و هر گاه غذایى ‏بخواهم، گرسنگى‏ ام را پایان مى‏ بخشى.

سرورم، جز این ظرف ندارم، آن را از من مگیر!

به آفریدگار سوگند! یکباره ‏آب چاه چنان بالا آمد که با چشم مشاهده مى‏ شد. جوان دست دراز کرد، ظرفش رابرداشت، از آب آکنده ساخت، وضو گرفت و چهار رکعت نماز گزارد.

آنگاه به سمت انبوهى ازریگ ها شتافت، مشتى ریگ در ظرفش ریخت، تکان داد و آشامید.

چون چنین دیدم، نزدیک رفتم و سلام کردم. وقتى پاسخ داد، گفتم: کرم کنید و ازآنچه پروردگار به شما ارزانى داشته، بهره‏ مندم سازید.

جوان فرمود:

نعمت‏ خدا پیوسته، آشکار و پنهان، بر ما فرو مى ‏بارد. به پروردگارت گمان نیک داشته باش.

پس ظرفى که در دست داشت ‏به من سپرد غذایى لذیذ بود؛ غذایى که گواراتر و خوشبوى‏ تر از آن ندیده بودم …

دیگر آن بزرگوار را ندیدم. تا آنکه در مکه، نیمه شبى در کنار «قبه ‏السراب‏»، توفیق به یارى‏ ام شتافت و آن جوان را دیدم. پیوسته مى ‏گریست‏ و با فروتنى نماز مى ‏گزارد. چون بامدادان فرا رسید، ذکر خداوند بر زبان راند؛نماز صبح گزارد؛ هفت‏ بار پیرامون کعبه طواف کرد و از مسجد الحرام ‏برون رفت. در پى او از مسجد بیرون شدم. مردم گرداگردش حلقه زده، از هرسوى بر وى سلام مى ‏کردند. به یکى از حاضران گفتم: این جوان کیست؟

پاسخ داد: موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابی طالب‏ علیهم السلام .

منبع:  فرهنگ کوثر  اسفند۱۳۷۶، شماره ۱۲٫



Source link

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دلیل جلوگیری از ارسال هرزنامه ها لطفا به معادله امنیتی پاسخ دهید *