۲۸ دی ۱۳۹۶

نسخه آزمایشی

حکایت بسیار جالب مناظره بهلول با یکی از نوادگان خلیفه دوم “عمر بن عطاء العدوی”

حکایت بسیار جالب مناظره بهلول با یکی از نوادگان خلیفه دوم “عمر بن عطاء العدوي”

 

بهلول كیست؟
قبل از ذكر مناظره مناسب است، در چند سطر به معرفی بهلول بپردازیم.

بهلول كه نام اصلی او، «وهب بن عمر» بود، اهل كوفه بود. وی از اصحاب و تلامذه حضرت امام صادق (علیه السّلام) می‎باشد و در مقام علمی و فقاهت، به مرتبه ارجمندی قدم گذاشته بود. او از بنی اعمام هارون الرشید محسوب می‎شده و چون در نزد هارون الرشید از حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السّلام) سعایت نمودند كه قصد خروج دارد و می‎‎خواهد خلافت را از شما بگیرد، آن ملعون از علماء و صاحبان فتوی، در مورد قتل موسی بن جعفر (علیه السّلام) استفتاء نمود و آنها فتوی دادند كه چون این داعیه، موجب إغتشاش و خون ریزی می‎شود، لذا برای جلوگیری از فتنه، قتل آن حضرت واجب است.

 

هنگامی كه این استفتاء را از بهلول نمودند، از برای آنكه خود را از این خطر بزرگ حفظ نماید، خود را به دیوانگی زد تا مبادا درقتل آن حضرت شركت نماید ولكن در همان حالت بظاهر دیوانگی مطالب حقه را به مردم گوشزد می‎كرد و نصائح پر قیمتی از برای مردم بیان می‎نمود.

 

و اما بیان مناظره:
روزی بهلول در مجلس «محمد بن سلیمان عباسی»، پسر عموی هارون الرشید حاضر بود و یك نفر از علماء اهل تسنن بنام «عمر بن عطاء العدوی» كه از اولاد عمر بن خطاب بود نیز در مجلس حضور داشت.

«عمر بن عطاء العدوی» از والی اذن خواست تا با بهلول مشغول مباحثه و مذاكره شود، آنگاه از بهلول پرسید: «حقیقت ایمان چیست؟»

بهلول گفت:«قال مولانا الصادق ـ علیه السّلام ـ: ألایمانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ قَولٌ باللّسانِ وَ عَمَلٌ بالْجوارحِ وَ الأركانِ»

یعنی:«ایمان عبارت است از عقیده قلبی و گفتن با زبان و عمل كردن با اعضاء و جوارح.»

 

عمر گفت: «از اینكه گفتی «قال مولانا الصّادق» معلوم می‎شود كه غیر از جعفر بن محمد دیگر هیچ كس صادق و راستگو نیست، چون تو لقب صادق را اختصاص به او دادی.»

 

بهلول گفت: «این اشكال اول به جدّ تو «عمر بن الخطاب» وارد است كه به رفیقش ابوبكر لقب «صدّیق» داد. مگر در زمان او كسی دیگر راستگو نبود؟»

 

عمر بن عطاء گفت: «نه، در آن زمان تنها كسی كه راستگو بود فقط ابوبكر بود!»

 

بهلول گفت: «دروغ می‎گویی، زیرا خداوند در كلام مجیدش می‎فرماید:«والَّذینَ آمَنوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أولئكَ هم الصدّیقونَ»[1]
یعنی: «آنچنان كسانی كه ایمان به خداوند و پیامبران او آورده‌اند، آنها همه، صدّیق می‎باشند.»
پس با این همه مؤمنی كه در زمان ابوبكر بودند چطور می‎شود فقط صدیقیّت را به ابوبكر اسناد داد؟

 

عدوی گفت: «او را صدّیق می‎گفتند برای آنكه او اول كسی بود كه به پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ ایمان آورد.»

 

بهلول گفت: «این جواب تو از دو جهت باطل است‌،‌ هم از جهت لغت، زیرا لغتاً به كسی كه اول به كسی ایمان آورد صدّیق نمی‎گویند و هم از این جهت باطل است كه به شهادت تمام مسلمین، ابوبكر اول كسی نبوده كه اسلام آورده، بلكه اسلام او را در مرتبه پنجم یا هفتم گفته‎اند.»

«عمر بن علاء عدوی» دید، الان است كه آبروی او در مجلس ریخته شود، لذا خلط در مباحثه كرد و از بهلول پرسید: «از امام زمانت بگو.»

 

بهلول گفت: «إمامی مَنْ سبَّح فی كَفِّهِ الحِصی وَ كَلَّمَهُ الذّئبُ اذا عَوی و رُدَّت الشَّمْسُ لَهُ بَیْنَ الَمَلاءِ وَ أوجَبَ الرَّسولُ عَلیَ الخَلْقِ لهُ الوَلا، فذْلكَ إمامی و إمامُ الْبرّیاتِ»
یعنی: «امام من كسی است كه سنگ ریزه در دست او تسبیح می‎كند و گرگ با او سخن می‎گوید و خورشید در ما بین مردم پس از غروب كردن بخاطر او دوباره طلوع می‎كند و ولایت او را پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ در میان مردم بارها تصریح كرده و جمیع صفات پسندیده در او مجتمع و از جمیع صفات رذیله مبرّا است، آن شخص، امام من و امام تمام مردم است.»

 

عمر عدوی گفت: «وای بر تو ای بهلول! امیرالمؤمنین هارون را تو، امام خویش نمی‎دانی؟»

 

بهلول گفت: «وای بر تو ای ملعون! تو می‎گویی هارون از این اوصاف كه بر شمردم خالی است؟ پس تو دشمن خلیفه‎ای و به دروغ او را خلیفه می‎خوانی.»

«محمد بن سلیمان عباسی» از مناظره بهلول خنده‎اش گرفت و او را تحسین كرد و به عمر عدوی گفت: «رسوا شدی، دیگر حرف نزن» و او را از مجلس بیرون كرد و آنگاه با بهلول در امر خلافت صحبت كرد و بهلول حقانیّت علی ـ علیه السّلام ـ را به او اثبات كرد[2].


[1] . سوره حدید آیه 19.
[2] . روضات الجنات جلد2 ص154. 

مطالب مرتبط

2 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دلیل جلوگیری از ارسال هرزنامه ها لطفا به معادله امنیتی پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.