مباحثه سید مرتضی علم الهدی( رضوان الله تعالی علیه) با ابوالعلای معری

مباحثه سید مرتضی علم الهدی( رضوان الله تعالی علیه) با ابوالعلای معری

 

ذو المجدين أبو القاسم علىّ بن حسين بن موسى بن محمّد بن موسى بن إبراهيم بن- موسى بن جعفر عليهما السّلام، مشهور به سيّد مرتضى- عليه آلاف و التّحيّة و الثّناء- است، شخصيت والاى او اظهر من الشّمس است، وى ملازم شيخ مفيد بوده و استاد شيخ طوسىّ- رحمهما اللَّه-، در علوم زمانه‏اش مانند كلام و اصول و منطق و لغت و فقه و تفسير سرآمد بوده، و در وصف او هر چه از فريقين وارد شده نشان از علوّ درجات وى دارد، تأليفات او حدوداً به 21 عنوان مى‏رسد، در سال 355 تولّد و در سال 436 وفات يافته است، جامع نهج البلاغه سيّد رضى برادر آن بزرگوار مى‏باشد- أعلى اللَّه مقامهما-.

 

روزی أبو العلاء المعرّى «1» بر سيّد مرتضى قدّس سرّه وارد شده و گفت: اى سيّد! نظر شما در باره كلّ چيست؟

سيّد: نظر شما در باره جزء چيست؟

أبو العلاء: نظر شما در باره‏ «شعرى» «2» چيست؟

سيّد: نظر شما در باره «تدوير» چيست؟

أبو العلاء: شما در عدم انتهاء چه عقيده‏اى داريد؟

سيّد: نظر شما در باره «تحيّز» و «ناعوره» «3» (چرخ) چيست؟

أبو العلاء: شما در باره هفت چه عقيده‏اى داريد؟

سيّد: نظر شما در زايد برّىّ (نموّكننده خشكى) بر هفت چيست؟

أبو العلاء: نظر شما در باره چهار چيست؟

سيّد: شما در باره يك و دو چه عقيده‏اى داريد؟

أبو العلاء: شما در باره مؤثّر چه نظرى داريد؟

سيّد: شما در باره مؤثّرات چه عقيده‏اى داريد؟

أبو العلاء: نظر شما در باره دو چيز نحس چيست؟

سيّد: نظر شما در باره دو چيز سعد چيست؟

با اين جواب أبو العلاء مبهوت شد. راوى گويد: سيّد به او گفت: بدان كه «هر ملحدى؛ ملهد است». أبو العلاء گفت: اين را از كجا اخذ كرده‏اى؟

 

سيّد گفت: از اين آيه: «اى پسرك من، به خدا انباز مگير، كه انباز گرفتن هر آينه ظلم بزرگى است- لقمان: 13».

با شنيدن اين كلام؛ أبو العلاء برخاسته و خارج شد، پس سيّد قدّس سرّه گفت: آن مرد از نزد ما غائب شد و پس از اين ديگر ما را نخواهد ديد.

 

فردى از سيّد خواستار شرح آن رموز و اشارات شد، پس سيّد گفت:

او از من در باره كلّ پرسيد، و به اعتقاد او كلّ قديم است، و در اين باره اشاره به عالمى بنام «عالم كبير» مى‏كند، پس در آن جوياى نظر من شد و خود اراده كرده بود كه آن قديم است.

 

پس من نيز او را در اين پرسش اين گونه پاسخ دادم كه: نظر تو در باره جزء چيست؟ زيرا نزد ايشان «جزء» محدث و پديده بوده و آن از عالم كبير تولّد يافته و اين جزء نزد ايشان همان عالم صغير است، و مراد من از اين پرسش اين بود كه اگر صحّت محدث و پديده بودن اين عالم ثابت شود، پس اين جواب همان است كه بدان اشاره كرده يعنى اگر محدث باشد آن (عالم كبير) نيز محدث خواهد بود، زيرا اين عالم بنا بر نظر خود او از جنس همان عالم كبير است، و چيز واحد نمى‏شود مقدارى از آن قديم باشد و مقدارى از آن جديد، پس او با اين پرسش من سكوت كرد.

 

و امّا شعرى؛ قصد داشت بگويد كه آن از ستارگان سيّاره نيست.

پس من پرسيدم: نظر تو در باره تدوير چيست؟ خواستم بفهمانم كه فلك در تدوير و گردش و دوران است، پس شعرى هيچ قدح و ضررى در اين زمينه ندارد.

و امّا عدم انتهاء، قصد او اين بود كه بگويد: عالم پايان پذير نيست زيرا قديم است.

پس من به او اعلام نمودم كه تحيّز و تدوير در نزد من صحيح مى‏باشد و اين هر دو دلالت بر انتهاى عالم دارد.

 

و امّا هفتى كه أبو العلاء بيان كرده، قصدش «ستارگان هفتگانه سيّارات» بود زيرا آنها نزد ايشان احكامى دارد، پس من گفتم: كلام شما باطل است زيرا كه مدار اينها بر زايد برّى است كه در او تحكّم است و اين حكم منوط و مربوط است به اين ستارگان سيّارات هفتگانه كه در نزد اينان: زهره و مشترى و مريخ، و عطارد، و خورشيد، و ماه، و زحل است نيست چنان كه در محلّ و مكان خود مذكور است.

 

و امّا مراد او از گفتن «چهار» طبايع چهارگانه بود.

 

پس من در پاسخ او گفتم: نظر تو در باره طبيعت واحده ناريه چيست كه از آن جاندارى متولّد گردد كه پوست آن دستهاى مردمان را بدبوى و متعفّن گرداند سپس آن پوست را در آتش اندازند بوى بد و زننده آن مى‏سوزد، و پوست صحيح و سالم باقى‏ مى‏ماند، زيرا خداى تعالى جاندار را بر طبيعت آتش آفريده، و آتش؛ آتش را نمى‏سوزاند، و اين بعيد نيست كه خداوند از برف نيز كرم‏هاى بسيار خلق و آشكار ساخته و آن بر طبيعتى واحد است، و آب نيز در دريا بر دو طبيعت است، از آن موجوداتى مانند ماهى و غورباغه و مار و لاك پشت و غير آن تولّد مى‏يابند، و نزد أبو العلاء حيات و زندگانى تنها در پرتو طبايع چهارگانه بدست مى‏آيد، و اين مطالبى كه گفتم ناقض عقيده او است. و امّا با پرسش از «مؤثّر» قصد «زحل» را نموده بود.

 

پس من پرسيدم: نظر تو در باره تمام مؤثّرها چيست، و قصد من از اين پرسش آن بود كه اگر مى‏گفت همه- اعمّ از حادث و قديم- مؤثّراتند پس مؤثّر قديم چگونه مؤثّر در امر حادث باشد؟! و امّا قصد او از گفتن: دو نحس؛ اين بود كه آن دو از ستارگان سيّاره‏اند كه هر گاه با هم اجتماع كنند از ميانشان سعد و خوشبختى رخت بربندد.

 

پرسيدم: نظر تو در باره دو سعد چيست؟ وقتى اجتماع مى‏كنند نحس از ميانشان مى‏رود، اين حكمى است كه خداوند آن را باطل داشته تا بيننده دريابد كه احكام تعلّقى به مسخّرات ندارند، زيرا هر شاهدى گواهى مى‏دهد كه هر گاه عسل و شكر را با هم‏ آميزند از آن معجون؛ هرگز دو ميوه تلخ حاصل نخواهد شد، و دو ميوه تلخ نيز در صورت اجتماع تبديل به شكر و شيره انگور نخواهد شد، و اين دليلى بر بطلان عقيده ايشان است. و امّا اينكه گفتم: «هر ملحدى؛ ملهد است» قصدم گفتن اين جمله بود كه: «هر فرد مشركى ظالم است»، زيرا در لغت اين گونه آمده است كه: «فرد ملحد كسى است كه از مسائل دينى عدول و كوتاهى كرده باشد»، و «فرد ملهد همان ستمكار است»، اين را أبو العلاء نيك دريافت پس پرسيد: بگو ببينم دليل علمى آن چيست، پس من نيز اين آيه را تلاوت نمودم: «اى پسرك من، به خدا انباز مگير، كه انباز گرفتن هر آينه ظلم بزرگى است- لقمان: 13».

 

و نيز گفته شده: أبو العلاء هنگام خروج از عراق در باره شخصيت سيّد مرتضى رضى اللَّه سؤال شد، پس با سرودن اين دو بيت حرف خود را زد:

 

اى پرسنده‏اى كه نزد من آمده‏اى كه از او بپرسى، اين را بدان كه او مردى عارى از هر عيب است! اگر نزد او حاضر شوى همه مردم را در يك مرد، همه دهر را در ساعتى، و همه زمين را در سرائى خواهى يافت!

 

منبع: احتجاجات علامه طبرسی/ جلد دوم

********************

1)وى أحمد بن عبد اللَّه بن سليمان، معروف به أبو العلاء المعرّى- به فتح ميم و عين و تشديد راء، منسوب به معرّة النّعمان يكى از قراى شام- است، وى در ابتداى تولّد بمرض آبله نابينا شد، ولى از شعراء و ادباى مشهور زمان خود گشت، و به جهت هوش و ذكاوت وافرى كه داشت بمحض ملاقات با سيّد رضى قدّس سرّه او را اعجوبه دهرش يافته و زان پس پيوسته به محضر سيّد حاضر شده و نزد او تقرّب يافت، او را تأليفات بسيارى است، و وفات او سنه 449 مى‏باشد.

 

2)شعرى- به فتح يا ضمّ يا كسر شين- نام دو ستاره به نامهاى: شعرى العبور و ديگرى شعرى الغميصاء است. و در استعمال فارسى زبانان بر وزن دهلى خوانند و آن ستاره روشن است كه در ايّام جاهليّت بعضى قريش به خدايى پرستش مى‏كردند، هر جا فقط شعرى مذكور شود مراد شعراى عبور باشد كه بغايت روشن است. و امّا تدوير انقلاب و گردش و باصطلاح هيئت فلك كوچكى كه در ميان فلك بزرگتر واقع باشد.

 

3) ناعوره دلوها يا كوزه‏هائى است كه بريسمان دايره مانندى بندند و بدان وسيله آب از چاه كشند، و مرحوم علّامه مجلسىّ در بحار گويد:« ناعوره استعاره براى فلك دوّار است».

درباره‌ی admin

همچنین ببینید

اربعین بلوغ عاشورا

[ad_1] سلم گزارش می دهد : محمدرضا سنگرى در غروب عطش آلود ، وقتى برق …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *